پشت کوهستان ها
من به دنبال خودم می گردم!
کاش می شد که چنان باشم
که لب چشمه ی آب
می توانستم که خودم را بخورم!
✔
کاش هر جا که نگاهم می رفت
خودم را می دید!
✔
پشت کوهستان ها
من به دنبال خودم می گردم!
کاش می شد که چنان باشم
که لب چشمه ی آب
می توانستم که خودم را بخورم!
✔
کاش هر جا که نگاهم می رفت
خودم را می دید!
✔
نمی بینی درختی را
که اکسیژن طلب دارد؟
تظاهر می کند انگور و
کربن می دهد میوه؟
✔
و منّت می گذارد بر سر ما که : « اگر اینجا
درستی، زشت باشد! من!
همیشه دیو خواهم ماند!»
✔
در اینجا رستگاری ها
شبیه قارچ می رویند!
و فرق خویش را با دشت
یک دانه نمی بیند!
✔
در اینجا نانوا دنبال فتح آسیابان است
و مرد آسیابان در پی انکار گندمکار
و گندمکارها از قارچ های رستگاری
شعر می گویند!
ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله، حجم هوا ابری است
❉
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
❉
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
❉
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد: "خانه ام ابری است"
قیصر امین پور
برف :
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بیهوده بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما
وازانا پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.
(نیما یوشیج)
با دیدن باد قاصدک می خندد!
زیرا که به هر پرنده می پیوندد!
اما علف از نسیم می ترسد و زود!
از ترس سفر به خود گره می بندد!
بهرام بهرامی
ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
♪
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
♪
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
♪♪♪♪♪♪
آنجا کجاست؟ آخر دنیاست زیر خاک
آنجا دوباره یک نفر از ماست زیر خاک
✔✔
حال کداممان به گمان تو بهتر است؟
ما با همیم و او تک و تنهاست زیر خاک
✔✔
دلداری ام به دیدن فردا چه می دهی
وقتی امید دیدن فرداست زیر خاک؟
✔✔
از دیده خون چگونه نبارند بر زمین
آنها که پاره ی تن آنهاست زیر خاک؟
✔✔
این باغ را که با گل ما رونقی گرفت
گلچین باسلیقه ای آراست زیر خاک
✔✔
از من اگر نشانی سرراست خواستی
دادم تو را نشانی سرراست زیر خاک
✔✔
از دست رفت جان عزیزم به جان تو
گفتی کجاست جان تو؟ آنجاست زیر خاک
وحید عیدگاه
دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب
از سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروب
✔✔
بیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدم
از خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...
✔✔
دستی که ساحلم نشده بند را برید
تن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروب
✔✔
تا نسل های بعد خبردار می شوند
از درد من که می کشدش تا ابد غروب
✔✔
از سر گذشت ... موعد ویران شدن رسید
دریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...
✔✔
دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...
دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...
الهام ملک محمدی
خشک گوید باغبان را کای فتی!
مر مرا چه میبری سر بی خطا؟
❉
باغبان گوید خمش ای زشتخو!
بس نباشد خشکی تو جرم تو؟
❉
خشک گوید راستم من کژ نیم!
تو چرا بیجرم میبری پیم؟
❉
باغبان گوید اگر مسعوده ای!
کاشکی کژ بوده ای تر بوده ای!
در گلستانه
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.
پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف میزند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجهزاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهٔی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند.