پس غوغای ستارگان
برای خیابان بود!
و رهگذری
و حقیقتی
و نشستن بر سر کوچه ای
که دندان هایش را بر هم می فشرد!
و کرم هایی
که شوکتی سترگ را
- گر آفتاب و آسمانش
پرده از نیرنگ شان نمی اندخت
نمی گفتم! -
در کمی دیرتر
ور افتادن
قاب زده اند!
پس غوغای ستارگان
برای خیابان بود!
و رهگذری
و حقیقتی
و نشستن بر سر کوچه ای
که دندان هایش را بر هم می فشرد!
و کرم هایی
که شوکتی سترگ را
- گر آفتاب و آسمانش
پرده از نیرنگ شان نمی اندخت
نمی گفتم! -
در کمی دیرتر
ور افتادن
قاب زده اند!
عمری نمی بینی مرا، دنبال پیدا کردنت!
جز لحظه هایی که منم، مردی مقصّر! دشمنت!
✔
تو مهره می خواهی و من، شطرنج بازی قابلم!
تو بر نمی داری چرا، دست از خیالِ بردنت؟
✔
ای عشق ای پیچیدگی! ای نفتِ فانوس جنون!
مردم رهایت کرده اند، الّا برای خوردنت!
✔
دیگر غزل را از زبان آن رباخواران بگو!
خیری ندید این شاعر از روی زمین آوردنت!
✔
تلقین شده به بادبادک که : تو ای گنجشکِ عشق!
معیار پروازی! کبوتر دشمنِ دل بردنت!
✔
موشِ جویدن جای خفاشِ پریدن را گرفت!
هر دلقکی جا می زند، خود را به جای بتمنت!
✔
دیگر سراغت را فقط، باید ز تنهایی گرفت
باشد که راضی باشی از من لحظه ی جان کندنت!
از من که باید مرد غم باشم، تبسم خواستند!
از من مزامیری پر از نورِ توّهم خواستند!
✔
شهد غزل ها را مکیدم تا بسازم یک عسل!
وقتی شدم زنبور، برگشتند و کژدم خواستند!
✔
در دست کودک سنگ بود و پای لک لک پر ز خون..
شک کرده بودم که عجب جایی ترّحم خواستند!
✔
راحت گرفتیم و طلب کردند رو در وایستی!
حرف از رسالت شد به جای شعر گندم خواستند!
✔
بنشین تماشا کن چگونه خیمه شب بازی کنم!
این قوم جای آشتی، سوء تفاهم خواستند!
✔
زرتشت! از این سرزمین بندبازان دور باش!
چون قهرمان بودی، نه آن چیزی که مردم خواستند!
✔
دوزخ، تکامل بین قوم خود-خدا-پندار بود!
چون جای فانوس از درختان چوب و هیزم خواستند!
بهرام بهرامی
هم ماندنم سخت است و هم، سختی از اینجا رفتن است!
اینجاست بدبختی! و بدبختی از اینجا رفتن است!
✔
اینجا همه دنبال خوشبختی در اینجایند و من
می بینم از چشم تو، خوشبختی از اینجا رفتن است!
✔
صحبت سر این نیست که مانند ترسو کار ما
یا این که مثل پهلوان تختی از اینجا رفتن است!
✔
آن عقاب تیرپز در قاف می چرخد هنوز!
خوک چشمانش به زیر ناف می چرخد هنوز!
✔
آرزوی مرگ کن ای قو! که چرخ روزگار
بر مراد زاغک حرّاف می چرخد هنوز!
✔
برگ خود را قدر یک جنگل مهم پنداشته
وحشتی بالقوه در اطراف می چرخد هنوز!
✔
نمی بینی درختی را
که اکسیژن طلب دارد؟
تظاهر می کند انگور و
کربن می دهد میوه؟
✔
و منّت می گذارد بر سر ما که : « اگر اینجا
درستی، زشت باشد! من!
همیشه دیو خواهم ماند!»
✔
در اینجا رستگاری ها
شبیه قارچ می رویند!
و فرق خویش را با دشت
یک دانه نمی بیند!
✔
در اینجا نانوا دنبال فتح آسیابان است
و مرد آسیابان در پی انکار گندمکار
و گندمکارها از قارچ های رستگاری
شعر می گویند!
کودک روانه از پی بود، نق نق کنان که: «من پسته...»
«پول از کجا بیاورم من؟» زن ناله کرد آهسته.
✔✔
کودک دوید در دکّان، پایی فشرد و عرّی زد
گوشش گرفت دکان دار: «کو صاحبت، زبان بسته!»
✔✔
مادر کشید دستش را: «دیدی که آبرومان رفت؟»
کودک سری تکان می داد، دانسته یا ندانسته.
✔✔
یک سیر پسته صد تومان، نوشابه، بستنی... سرسام!»
اندیشه کرد زن با خود، «از زندگی شدم خسته.
✔✔
دیروز گردوی تازه، دیده ست و چشم پوشیده ست
هر روز چشم پوشی هایش با روز پیش پیوسته»
✔✔
کودک روانه از پی بود ، زن سوی او نگاه افکند
با دیده ای که خشمش را بارانِ اشک ها شسته.
✔✔
ناگاه جیب کودک را پُر دید ــ «وای! دزدیدی؟»
کودک چو پسته می خندید با یک دهان پُر از پسته...
مهتاب:
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
(نیما یوشیج)
رمیده:
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خستهٔ من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
☂
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
☂
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
☂
از این مردم ، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
☂
دل من ، ای دل دیوانهٔ من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را ، بس کن این دیوانگی ها
شعر «اشک زهره» اثر فریدون مشیری، به عنوان یک تراژدی عمیق، به موضوع پا گذاشتن بشر بر روی ماه و تبعات آن میپردازد. در این شعر، شاعر با زبانی غمانگیز و تأثیرگذار، مرگ ماه را به عنوان نمادی از از دست دادن زیبایی و نور در زندگی انسانها معرفی میکند. مشیری با استفاده از تصاویری چون «مرگ ماه» و «چشم و چراغ عالم هستی»، احساسات عمیق سوگواری و ناامیدی را به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه پیشرفتهای علمی و تکنولوژیکی، در عین حال که دستاوردهایی بزرگ به شمار میروند، میتوانند به قیمت از دست دادن زیباییهای طبیعی و معنوی تمام شوند. این شعر، به ما یادآوری میکند که در جستجوی علم و پیشرفت، ممکن است ارزشهای انسانی و زیباییهای جهان را نادیده بگیریم. در ادامه، با هم به خواندن این شعر تأثیرگذار میپردازیم که در آن، صدای دلتنگی و یادآوری عشق به ماه و زیباییهای از دست رفته به وضوح شنیده میشود.
اشک زهره :
با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت!
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت!
✔✔
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت!
✔✔
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت!
✔✔
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت!
✔✔
این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
گریان به تازیانه افراسیاب رفت!
✔✔
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت!
✔✔
ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن