کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۳۷۰ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
(1)
حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه
(2)
حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

(3)

بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون
دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

(4)

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد
تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

اشعار حافظ


تفسیر غزل:

این غزل حافظ به موضوعاتی مانند اهمیت زمان، لذت زندگی، عشق، و نقد زهد و ریاکاری می‌پردازد. در ادامه به تفسیر ابیات می‌پردازیم:

  1. وقت را غنیمت دان...: حافظ از مخاطب می‌خواهد که از زمان خود به بهترین شکل استفاده کند، زیرا زندگی کوتاه است و تنها همین لحظه‌ها ارزشمندند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن!
دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن!

این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن!

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من، از منی که یک کبوترم قبول کن!

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم
بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن!

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد
گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن!

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن!

آب... وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن!

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر!
باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر!

دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی‌ست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر!

رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر!

مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهر!

شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر!

همچنان هستی و می‌جنگی خود می‌دانی
دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر!

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبیده به تو، خون پاشیده به شهر!

اشعار کاظم بهمنی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تو پادشاهی و من مستمند دربارم!
مگر تو رحم کنی بر دو چشم خون‌بارم!

مرا اگر به جهنم بیفکنی ای دوست
هنوز نعره برآرم که دوستت دارم...

ردای عفو، برازندۀ بزرگی توست
وگرنه من به عذاب تو هم سزاوارم!

امید من به خطاپوشی تو آنقدر است
که در شمار نیاید گناه بسیارم!

تو را به فضل تو می‌خوانم و امیدم هست
اگر به قدر تمام جهان خطاکارم!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمی‌آیی!

با روز قرار تو رد می‌شوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمی‌آیی!

چون ابر که بی باران… یا قبله بی‌ایمان
هرگاه که می‌آیی، دلخواه، نمی‌آیی!

مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمی‌آیی!

صد باد می‌آمیزند، در جسم تو می‌ریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه نمی‌آیی!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم!
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم!

خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافیست
رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم!

بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم
تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم!

سر به راهم تو مرا سر به هوا میخواهی
پس نه راهی نه هوایی نه سری می خواهم!

چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم
دل در دام تو افتاده تری می خواهم!

در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم
بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم!

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند!
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند!

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند!

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند!

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
نقطه ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند!

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند!

از دل هم‌چون ذغالم سرمه می‌سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند!

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند!

اشعار کاظم بهمنی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

سخن به دلبری چهره‌ی گشاده رسید!
سلام کردی و گفتم حلال‌زاده رسید!

چنین که بوی تو مدهوش می‌کند ما را
عجب، که شهرت افسونگری به باده رسید!

چه بود فرق میان من و رقیب؟ چه بود؟
چقدر سخت گذشتم، چقدر ساده رسید...

به کوه بودن خود سخت دلخوشم، هرچند
هرآنچه بود به سنگ کنار جاده رسید...

خوشا که مرگ، جوانمرد بود و آخر کار
به دادِ عاشقِ هستی به باد داده رسید.

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است!
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است!

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!

بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است!

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است!

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجره‌ها میله زندان شده است!

عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است!

عشق دانشکده‌ تجربه انسان‌هاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است!

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است!

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری